حریم جان مصفا کرده ام، در جان من بنشین
(حریم جان)
سرم را نیست سامان جز تو، ای سامان من بنشین
حریم جان مصفا کردهام، در جان من بنشین
ز اوج آسمان آرزوها سر بر آوردی
کنون ای مهر روشن در دل ایمان من بنشین
دو چشمم باز اما غیر تاریکی نمیبینم
شب تاریک من بشکاف و در چشمان من بنشین
بیا کز نور روی تو چراغ دل بر افروزم
بیا تا بشنوی اندوه بیپایان من بنشین
دل هر ذره لبریز است از نور جهانگیرت
امید من بیا در باور پنهان من بنشین
به خوابم آمدی کز شوق رویت دیده نگشایم
سحر چون عطر گل آهسته بر مژگان من بنشین
مرا عهد تو با جان بسته دارد رشته ی الفت
تو نیز ای دوست لختی بر سر پیمان من بنشین
مرا هرگز نشاید تا تو را در شعر بسرایم
طبیبا، غمگسارا، از پی درمان من بنشین
"سپیده کاشانی"
+ نوشته شده در شنبه دهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 2:14 توسط شمس (ساقی)
|
به نـام خــــداونـد شعـــر و ادب