(حال من)

فقط سوز دلم را در جهان پروانه می‌داند
غمم را ، بلبلی کاواره شد از لانه می‌داند

نگریم چون ز غیرت؟ غیر می‌سوزد به حال من
ننالم چون ز غم ؟ یارم مرا بیگانه می‌داند

به امیدی نشستم شکوه ی خود را به دل گفتم
همی خندد به من ، این هم مرا دیوانه می‌داند

به جان او که دردش را هم از جان دوست‌تر دارم
ولی می‌میرم از این غم ، که داند یا نمی‌داند؟

نمی‌داند کسی کاندر سر زلفش چه خون‌ها شد
ولیکن موبه مو ، این داستان را شانه می‌داند

نصیحتگر ، چه می‌پرسی علاج جان بیمارم؟
اصول این طبابت را ، فقط جانانه می‌داند

"ابوالقاسم لاهوتی"