(باید و نیست)

خزان عمر مرا ، نوبهار باید و نیست
بهار عاطفه را برگ و بار باید و نیست

به جز دو دیده ی اخترفشان که من دارم
نشان ز اختر شب زنده دار باید و نیست

غزاله های غزل در کمند بی هنری ست
دلی به داغ غزل ، داغدار باید و نیست

چراغ صاعقه ، فانوس آفتاب شکست
شهاب بارقه در شام تار باید و نیست

نفیر زاغ و زغن ، در چمن نباید و هست
صفیر مرغ غزلخوان ، هزار باید و نیست

کبوتران سحر را نشان چه می‌جویی؟
که روزنی به شب انتظار باید و نیست

مرا به غربت آیینه ها چه می‌خوانی؟
که دل چو آینه ی بی‌غبار باید و نیست

به روزگار ، که عمرم تباه گشت و هنوز
فراغ خاطری از روزگار باید و نیست

مشفق کاشانی