خزان عمر مرا ، نوبهار باید و نیست
(باید و نیست)
خزان عمر مرا ، نوبهار باید و نیست
بهار عاطفه را برگ و بار باید و نیست
به جز دو دیده ی اخترفشان که من دارم
نشان ز اختر شب زنده دار باید و نیست
غزاله های غزل در کمند بی هنری ست
دلی به داغ غزل ، داغدار باید و نیست
چراغ صاعقه ، فانوس آفتاب شکست
شهاب بارقه در شام تار باید و نیست
نفیر زاغ و زغن ، در چمن نباید و هست
صفیر مرغ غزلخوان ، هزار باید و نیست
کبوتران سحر را نشان چه میجویی؟
که روزنی به شب انتظار باید و نیست
مرا به غربت آیینه ها چه میخوانی؟
که دل چو آینه ی بیغبار باید و نیست
به روزگار ، که عمرم تباه گشت و هنوز
فراغ خاطری از روزگار باید و نیست
مشفق کاشانی
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 0:0 توسط شمس (ساقی)
|
به نـام خــــداونـد شعـــر و ادب